مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
437
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چه بود آنچه به دريا افتاد ؟ برادران من گريه آغازيدند . و طپانچه بر سر و سينهء خويشتن زدند و افغان وا برادرا برآورده ، گفتند كه : او بهر دفع پليدى برخاسته بود . به دريا افتاد . پس از آن ايشان دست بر مال من نهادند و از بهر آن دخترك ، خلاف در ميان آنها پديد گشت . هريكى از آنها گفتند : اين دخترك ، جز من ديگرى را نيست . برادر را فراموش كرده ، بمخاصمت و منازعت برخاستند و بدان حالت بودند كه مرا بميان كشتى فرود آورد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، برادران چون مرا ديدند ، در آغوشم گرفتند و گفتند : اى برادر ، حالت تو چونست ؟ كه ما را خاطر از آنچه بر تو رفته ، ملول بود . سعيده گفت : اگر شما را خاطر به دو مشغول ميبود و يا اينكه او را دوست ميداشتيد ، او را در دريا نمىافكنديد . و لكن مرگ را آماده شويد . پس سعيده ايشان را گرفته ، قصد كشتن آنها كرد . ايشان فرياد برآورده ، به من گفتند : اى برادر ، ما را در پناه خود جاى ده . من بسعيده فروتنى كردم . گفتم : برادران مرا مكش . سعيده جواب داد : ناچار آنها را بكشم كه خيانتكارند . من همواره عجز و لابه ميكردم تا اينكه گفت : از بهر خاطر تو آنها را نكشم . ولى آنها را بجادوى ، سگ كنم . پس از آن طاسكى بدر آورده ، پر آب كرد و فسونى خوانده ، بر وى بدميد و آب بر ايشان فشانده ، گفت : از صورت بشريت به صورت سگيت درآئيد . در حال ، ايشان به صورت سگان درآمده ، بدينسان شدند . پس از آن روى بسگان كرده ، گفت : راست بود آنچه گفتم ؟ آنها سر به زير افكنده ، گويا كه گفتند : راست گفتى . پس از آن عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، چون سعيده ايشان را سگان كرد ، ساكنان كشتى را گفت : بدانيد كه عبد اللّه بن فاضل ، برادر من است . من روزى